چشاما می بندم تا 365 روز را مرور کنم ... همه چیز خوب بوده همه ی عزیزانم حالشون خوبه از مشکلات مادی خبری نیست همه امسال را به خوبی دارند تموم میکنند... منم خوشحالم چون امسال لحظه ی تحویل پیش خوانواده ام هستم و بعد از دو ماه میتونم اونا را برای چند روز پیش خودم ببینم!!! حالا چشاما باز کردم و منتظر رسیدن سال 86 میشینم!!!!
+ نوشته شده در شنبه 1385/12/26 توسط پریسا |
کلافـــــــه شدم ... میشینم روی مبل و به بخار لیوان چای نگاه میکنم می خوام کلی وقت داشته باشم واسه فکر کردن!! همه جای خونه بهم ریخته اس مثل فکر مغشوش من! چند وقته نتونستم به جریان زندگی خودم فکر کنم همه چیز ریخته بهم مدام یاد رفتارای زشتشون می افتم یاد ادعاها و تعریفهای توخالیشون... پس چرا عید نمیشه من کلی وقت می خوام واسه فکر کردن واسه یه آرامش خوب!!! من نمی خوام مثل الان باشم کـــــــــــی تموم میشه؟!!!
+ نوشته شده در جمعه 1385/12/18 توسط پریسا |
فکر کنم دیر وقته نور باریکی از لای پرده اتاقا روشن کرده خوابم نمی بره حدود دو ساعته که با خودم کلنجار میرم یعنی این همه مدت شبیه یه عروسک خیمه شب بازی بودم یا یه احمق که خودشا همسر مهربون و فداکاری می دونسته پس چرا هیچ کس بهم هیچی نگفت ... چرا همیشه فکر می کردم دارم نهایت انسانیتم را واسه همه خرج می کنم ؟ پس یا من بلد نبودم یا اینا نمی دونند انسانیت چیه... دوباره غلت می زنم و چشام پر از اشک میشه .... صبح با آشفتگی بلند میشم و به مژگان زنگ میزنم با اون حرف میزنم تا آروم بشم اما... تا سر کار اشکام پائین می یاد اما به روی خودم نمی یارم خب اتفاقی این چیزا را فهمیدم اما این که همش نبود پس چرا یکی از اونا که ادعای معرفت دارند هیچوقت پشتم نبودند صد تا علامت سوال جلوم شکل میگیره .... حساما رو هم جمع میکنم و با خودم مبگم از همتون بدم میاد!!!! فقط بین شما یکی را دارم که هنوز دوسش دارم و به خاطر اون برمیگردم خونه !!.. ناهار و گرم میکنم و با همون احساس قبل سر میز ناهار میشینم و بهش می گم : خب عزیزم چه خبر؟؟؟!!!!!! بعد یاد این شعر فروغ می افتم که میگه : همیشه خوابها از ارتفاع ساده لوحی خود پرت میشند و می میرند!!!
+ نوشته شده در سه شنبه 1385/12/08 توسط پریسا

انگار مدتها بود دنبال همچین آرامشی بودم
جزیره ی زیبا و دوست داشتنی ، باد خنک
ساحل ، دریا ، بازار خرید ، دوچرخه و...
تکرار خاطراتش برام خیلی زیباست
جای هــــــــــــــــــــمه خالی!!!

+ نوشته شده در جمعه 1385/12/04 توسط پریسا |
برای چند روز از همه چیز میخوام جدا باشم و به هیچ کدوم از دغدغه هام فکر نکنم فقط برای چند روز... خوشـــــــــــــــــــــــــــــــــحالم!!!![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/11/25 توسط پریسا |
بدون هیچ کلام ادبی و قطعه شعری بلند با یه دنیا عشق بهت میگم : مژگان جونم تولـــــدت مبــــــــــــارک همیشه دوست دارم پریسا ![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در جمعه 1385/11/13 توسط پریسا |
۲۵ سال زندگی را نمیشه توی یه صفحه بنویسی اما : از بچگیم یادمه که شر و بد نبودم ولی همیشه دوست داشتم به همه ریاست کنم میگفتم تموم عمه هام مال خودم هستند و نمی تونند عمه ی بقیه باشند همیشه با بهاره و بیژن می گشتم سه تائی سوسک می کشتیم و از پنجره مینداختیم بین بزرگترا تا ۸ سالگی واسه خودم یکی یه دونه بودم وقتی فهمیدم مژگان بدنیا اومده ۱۰ دقیقه از حسودی گریه کردم با مژگان شدیدا دعوا میکردم و هر وقت لجم می گرفت روی عروسکاش می نوشتم "مژگان خر است " از اینکه عمه اعظم می خواست بچه دار بشه لجم می گرفت و یه بار که بهم گفتند عمه ات چی میزاد ؟ گفتم : چوب!! یه بار کلاس پنجم سر امتحان ریاضی دیدم هیچی بلد نیستم ورقه سومش را کندم گذاشتم تو جیبم به خیال اینکه دوباره ازم امتحان بگیرند اما فهمیدند و ریاضیم را شدم -۸- همیشه از سولماز می ترسیدم چون اگه منا فوت میکرد شوت میشدم و یه بار دیده بودم چه جوری ناف نیلوفر را گاز گرفته بود یه بار از کلاس زبان با پروین در رفتیم و تمام مدت توی خیابان پنجم گشتیم و هر صدای موتوری میومد کلی میترسیدیم که نکنه باباهامون باشند همیشه جور کردن عشق و عاشقی بچه ها با من بود مخصوصا پسرها (بیژن و بابک) یه بار توی محلات من و پروین دختر صاحبخونه را که خیلی رفته بود تو نخ بیژن را انقدر اذیت کردیم که گریه اش در اومد و مامانمینا کلی دعوامون کردند یه مدت هر روز با پویا تلفن حرف می زدم تا اینکه از روی پول تلفن مامانمینا حدس زدند یه خبری باید باشه و وقتی پرینت گرفتند لو رفتم ( چه روز بدی بود) توی دانشگاه واسه یکی از بچه ها که عاشق استادش شده بود با سپیده رفتیم خواستگاری که تا دهنمون را باز کردیم استاد ما را محترمانه بیرون کرد یه شب با سپیده تا ساعت ۱ شب توی کرمانشاه بیرون بودیم و بعدشم رفتیم خونه ی یکی ازبچه ها ولی حالا خیلی میترسم ... یه روز عصر هم به سرمون زد که با سپیده بریم سنندج وقتی رسیدیم ساعت ۸ شب بود هر هتلی رفتیم رامون ندادن بخاطر همین ساعت ۱۱ شب با یه تاکسی برگشتیم اما خیلی ترسناک بود همین چند ماه پیش جای مژگان یک ماه با یه بنده خدا چت می کردم و کلی سر کار بود یه اعتراف سیاسی دیگه هم یادم افتاد: اون موقع که توی ایسنا خبرنگار بودم یه بار مصباح یزدی اومده بود کرمانشاه و تهیه خبر با من بود من هم آخراش رسیدم و تمام جلسه ی اون روز را از خودم نوشتم و تبدیل به خبرش کردم (اتفاقا روی سایت هم رفت!) بهترین اتفاق زندگیم سال ۷۸ بود که دانشگاه قبول شدم و بدترین و شاید وحشتناک ترین اتفاق هم مرگ داییهام بود که تا چند ماه گریه میکردم و توی بهت بودم ... از اصفهان و سیرابی و آدمائی که واسه هیچی ذوق ندارند و تلویریون و رادیو و ظرف شستن ودماغ گنده و لاف زدن و دودره شدن بدم میاد ... گاهی اوقات شدیدا حسودم و گاهی زرت اشکم در میاد اما دوست دارم هیچکس از دستم ناراحت نباشه ... از پول و لباس شیک و مرد عاشق و کامپیوتر و گوشی آخرین مدل (از همه چیز آخرین مدل)ورمانهای پر محتوا و سر کار گذاشتن بقیه و شیرینی و آهنگ گوش دادن و خونه با کلاس و بچه تپل و خوشگل و آرایش خوب خوشم میاد. همیشه هم از بور و بیرنگ و رو بودن خودم نفرت داشتم....... ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه 1385/11/08 توسط پریسا |
من در اينجا مانده ام خاموش بر جا ايستاده سرد وز دو چشم خسته اشك ياس مي ريزم به دامان : جاده خالي زير باران! دلم واسه مامان و بابا و مژگان تنگ شده ... ذلم مي خواد يه دل سير پيش اونا باشم دلم واسه اونا به اندازه همه ي دنياهاي شناخته شده و نشناخته تنگ شده !! .......................................................................
+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/10/06 توسط پریسا |
اگه مي رفتم تهران بهتر بود .. حتما خوش ميگذ شت اما وقت نيست !!! با اين همه يلداي امسال با اينكه من دوباره توي اين شهر لعنتي بودم و پيش خيلي از عزيزام نبودم خوش گذشت و به اين ترتيب يلداي ما گذشت... 

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/10/03 توسط پریسا |
شايد تا حالا اين sms را خونديد كه : " اگه يه پاكن داشتي كدوم خصوصيت منا پاك ميكردي؟ " چند روز پيش واسه يه بچه ها فرستادم و اون برام نوشت بي معرفتي ات را ... كلي دلم گرفت چون فكر ميكردم همه چيز بنويسه جز اين! شما هم همينا ميگيد؟؟؟ ولي خداييش من اين يكي را ندارم ، شايد هم دارم و با خودخواهي قبول نميكنم اما به خصوصيات خودمون واقف بشيم بد نيست نه ؟؟!
+ نوشته شده در جمعه 1385/09/17 توسط پریسا |